سؤالات پیرامون ولایت فقیه
پنج شنبه 21 تیر 86سؤالات مندرج در این بخش از مجموعه کتاب های پرسش و پاسخ جلد 8 ( حکومت دینی ) و پرسش و پاسخ جلد 15 ( ولایت فقیه و جمهوری اسلامی ) از سری منشورات مرکز فرهنگی نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها تهیه شده است.
با توجّه به تشکیکی بودن حکومت دینی (بالاترین نوع حکومت دینی و مراتب پایینتر از آن)، آیا رژیم گذشته را - که قانون حاکم در آن و مذهب رسمی کشور شیعه بوده - میتوان حکومت دینی و اسلامی دانست؟
--------------------------------------------
چنانکه در مطالب گذشته، یادآوری شد، مرتبه نازل و بدل اضطراری حکومت دینی، آن است که در روند سیاستگذاری، اعمال قدرت و در فعالیتهای سیاسی و اجتماعی، قوانین دینی را رعایت کند. چنین چیزی هر چند در قانون اساسی پس از مشروطیت، به گونهای پیشبینی شده است؛ اما کسانی که در عمل قدرت سیاسی را در دست داشتند؛ نه تنها هیچگونه وفاداری به احکام دینی نداشتند؛ بلکه عملاً برنامههای ضداسلامی دیکته شده از سوی غرب را اعمال میکردند.
بنابراین نمیتوان آن رژیمهای فاسد را «دینی» به حساب آورد. بلی اگر بتوان با تعیین شاخصهای دقیق، به مطالعه میزان رعایت قوانین اسلامی در حکومتهای پیشین پرداخت؛ آن گاه میتوان گفت که چند درصد هماهنگ با اسلام و چند درصد غیراسلامی بودهاند.
نقش عرف، فرهنگ، آداب و رسوم در قانونگذاری حکومت دینی تا چه اندازه است؟
--------------------------------------------
آشنایی با نقش «عرف» در فقه و حقوق اسلامی و در قانونگذاری حکومت دینی، نیاز به تعریف عرف، آگاهی از اقسام آن، معیار و ملاک اعتبار و حدود و شرایط آن دارد.
تعریف عرف:
برای «عرف» معانی و تعاریف مختلفی ارائه شده است. یکی از آنها عبارت است از: «ما تعارفه الناس و ساروا علیه من قولٍ او فعل او ترک و یسمی العادة»؛ر.ک: منصوری، خلیل رضا، دراسة موضوعیة حول نظریةالعرف و دورها فی عملیةالاستنباط، ص 51.یعنی، «عرف» چیزی است که مردم آن را متعارف نموده و بر اساس آن سیر کردهاند؛ چه از سنخ گفتار باشد یا کردار، انجام عمل باشد یا ترک آن و آن را «عادت» نیز نامیدهاند.
البته بین عادت و عرف، تفاوت هایی نیز وجود دارد که در این مختصر مجال ذکر آن نیست.ر.ک: همان، ص 52 - 54، نیز: محمدی، ابوالحسن، مبانی استنباط حقوق اسلامی یا اصول فقه، ص 251.
مؤلفهها و عناصر زیر در پیدایش عرف نقش اساسی دارد:
1. عمل معینی باشد (عمل به معنای اعم که شامل گفتار و کردار و انجام و ترک است)،
2. تکرار عمل،
3. عمومیت،
4. ارادی بودن، نه فطری و غریزی.
اقسام عرف:
«عرف» دارای اقسام مختلفی است؛ از جمله: عرف عام و عرف خاص، عرف صحیح و عرف فاسد، عرف ناشی از نیاز و عرف نامبتنی بر نیاز، عرف آمره، عرف لفظی و عرف عملی و ... بررسی تفصیلی هر یک از اقسام یادشده از گستره این نوشتار خارج است و علاقهمندان میتوانند به منابع مربوط مراجعه کنند.برای آگاهی بیشتر ر.ک: جبار گلباغی ماسوله، سیدعلی، درآمدی بر عرف.
جایگاه عرف در فقه و حقوق اسلامی
منابع کشف و استنباط احکام و حقوق دینی در اسلام، به دو دسته کلی تقسیم میشود:
1. منابع اولیه: منظور از «منابع اولیه» اموری است که یا ذاتاً از اعتبار و حجیت برخوردار است؛ مانند «عقل» و یا شارع مستقیماً آنها را حجت قرار داده است؛ از قبیل «کتاب» و «سنت».
2. منابع ثانوی: منابع ثانویه اموری است که اعتبار و حجیت آنها تبعی است و بازگشت به یکی از منابع اولیه میکند. از این جمله است: اجماع (اتفاق نظر فقیهان)، شهرت (توافق نسبی)، سیره مسلمین، بنای عقلا (عرف). در مورد وجه حجیت عرف یا ملاک اعتبار آن، همه فقیهان معتقدند: عرف به خودی خود حجت و معتبر نیست؛ بلکه اعتبار آن ناشی از امر دیگری است، اما در اینکه آن امر دیگر چیست، دو دیدگاه متفاوت وجود دارد:
یک. برخی برآنند که بازگشت عرف به سنت است و در این صورت آنچه اصالت دارد، نظر شارع است. بنابراین عرف زمانی «حجت» خواهد بود که به امضای شارع برسد؛ لیکن برای «عرف عام» که در دیدگاه و منظر شارع بوده است، سکوت و مخالفت نکردن شارع کافی است. بنابراین عرف یا بنای عقلا در صورتی معتبر و قابل استناد است که مورد مخالفت مستقیم یا غیرمستقیم شارع، قرار نگرفته باشد.در این زمینه قیود و شرایطی نیز ذکر شده و در پارهای از ویژگیها نیز اختلاف نظرهایی است که بررسی تفصیلی آنها از حوصله این مختصر خارج است.
دو. گروهی بازگشت عرف یا سیره و بنای عقلا را به عقل میدانند؛ به عبارت دیگر انسان دارای دو بعد اساسی است:
. بعد عواطف، احساسات، گرایشها و تمایلات؛این بخش از وجود انسان انگیزاننده به سوی کنشهای التذاذی، عشق، نفرت و ... است.
. بعد ادراک و تعقّل؛این بخش از وجود انسان، تنظیم کننده رفتارهای تدبیری است. البته این دو حوزه، کاملاً از هم بیگانه نبوده و با یکدیگر تعامل دارند.
در این نگاه، عرف از این رو که دارای قوه عاقله است، دارای فعالیتهای عقلانی است و بنا و سیره عقلا، ناشی از ادراکات عقلی او است و چون عقل حجت و منبع معتبر است، بنابراین عرف و بنای عقلا دارای منشأ عقلی است. از طرف دیگر بر اساس قاعده ملازمه بین حکم «عقل و شرع»، این گونه امور نیز از اعتبار و حجیت برخوردار میشوند. بر اساس این انگاره حجیت سیره عقلا، از باب ملازمه حکم «عقل و شرع» است. بنابراین:
اولاً اگر فعلی برآمده از بخش عاطفی و احساسی وجود انسان بوده و به تدریج به صورت عرف و عادت درآید و ناشی از عقل نباشد، دارای اعتبار نیست.
ثانیاً اگر شارع، چیزی از بنائات عقلایی - مانند ربای قرضی و یا معاملاتی - را رد و انکار کند، انکار او کشف از عدم حجیت آن به نحو سالبه به انتفای موضوع میکند؛ یعنی، ثابت میکند که روش و بنای یاد شده، اساساً مبتنی بر خردورزی و خردمندی نبوده و فاقد پشتوانه عقلی است.
اکنون درصدد تطبیق و ارزشداوری درباره دو انگاره یاد شده و تفاوتهایی که با یکدیگر دارند، نیستیم. همچنین نمیتوان در این نوشتار مختصر همه شرایط اعتبار عرف را - بر اساس هر یک از رویکردهای یاد شده - برشمرد؛ لیکن وجه مشترک دو دیدگاه این است که:
1. عرف و بنای عقلا فیالجمله مورد توجّه و اعتبار است.
2. اعتبار عرف و بنای عقلا ذاتی نیست؛ بلکه بازگشت به منابع دیگری میکند. از این رو ضوابط و دایره اهمیت و اعتبار آن، تابع منشأ اصلی اعتبارش میباشد.
3. هرگاه عرفی برخلاف حکم عقل یا شرع شکل بگیرد، به کلی از درجه اعتبار ساقط است و نمیتوان به آن استناد کرد.
بنابراین در قانونگذاری جامعه اسلامی، میتوان به عرف استناد جست؛ ولی استناد به آن دارای ضوابط و حدودی است که در منابع تفصیلی فقهی و حقوقی مورد بحث است.
پارهای از مواردی که میتوان عرف را در آن ملاک قرارداد، عبارت است از:
یک. دلالت الفاظ، عبارات و مفاهیم؛ به عبارت دیگر برای کشف معانی مورد نظر شارع، از الفاظ و جملاتی که در بردارنده حکمی فقهی و یا حقوقی است، مرجع نخستین فهم و درک «عرف» است.
این مسأله اصول و قواعدی را در زبانشناسی دینی در پی آورده است که از آنها، به اصول و قواعد لفظی تعبیر میشود. اهم این اصول عبارت است از: اصالة الظهور، اصالة العموم، اصالة الاطلاق و اصالة الحقیقة.
دو. در قوانین قضایی و آیین دادرسی نیز عرف به عنوان یک منبع مورد استناد قرار میگیرد و افزون بر اصل عدم، عرف نیز یکی از راههای تشخیص منکر از مدعی است.برای آگاهی بیشتر ر.ک: عمید زنجانی، عباسعلی، فقه سیاسی اسلام، ج 2، ص 219؛ و نیز: شرح اللمعة الدمشقیه، ج 5، ص 376.
سه. در مورد شرایط عقود نیز عرف به عنوان یک منبع حقوقی مورد استناد است. فقیهان شرایطی را که به طور معمول در قراردادها منظور میشود، به عنوان شرایط مبنی علیه قراردادها معتبر میدانند.
چهار. تشخیص موضوعات عناوین ثانویه (مانند ضرورت، اهم و مهم، ضرر، حرج و ...) مجال وسیعی را برای نقش عرف در قانونگذاری میگشاید.
پنج. پارهای از احکام فقهی، مستند به عرف است. احکام امضایی اسلام - که بسیاری از مناسبات حقوقی، اجتماعی و اقتصادی را شامل میشود - عرصه وسیعی از پذیرش و تأیید عرف در فقه و قانونگذاری جامعه اسلامی است. به عنوان مثال اعتبار عقود معاطاتی، عقد فضولی، استفاده عابر از میوههای فاسدشدنی که پای درختان ریخته بدون اذن مالک و ... .
شش. عرف، منبع تفسیر موضوعات احکام و در مواردی متعلّق و عنوان حکم و اجزا و شرایط آن نیز قلمداد شده است. استاد عمید زنجانی مینویسد:
«به این ترتیب عرف با تفسیری که از موضوع یا متعلق حکم به دست میدهد به طور غیر مستقیم در خود حکم اثر میگذارد و گاه موجب تغییر حکم نیز میگردد؛ مانند حکم حرمت تشبّه به کفار که روزی با پوشیدن نوع خاص البسه غربیها صدق میکرد؛ ولی از آنجا که امروز همان البسه از اختصاص غربیان درآمده و در عرف لباسهای مشترک همگانی شده، با پوشیدن آن دیگر حکم مزبور صادق نخواهد بود.»
این گونه تأثیرگذاری به منزله تغییر حکم نیست؛ بلکه از قبیل تغییر موضوع است که منبع آن عرف است.
هفت. در سطح مناسبات و حقوق بینالملل نیز، رسوم و تنظیماتی که به تدریج در جوامع بشری شکل گرفته و الزامی بودن آنها احساس شود - چنان که منع و رد شرعی نسبت به آنها وجود نداشته باشد - از اعتبار برخوردار است.
هشت. در کلیه مسائل سیاسی و حکومتی نیز، عرف به عنوان یک منبع حقوقی دارای اعتبار است. البته همانطور که گفته شد، اعتبار عرفی دارای شرایطی است. این شرایط به دو دسته تقسیم میشود:
. شرط موضوعی؛یعنی، شرایطی که با آن عرف احراز میشود. برخی دو شرط اساسی در این زمینه قائلاند: تکرار مستمر و الزامی بودن.همان، ص 223.
. شرط حکمی؛یعنی، عدم ورود نهی یا مخالفت از سوی شارع. دو شرط یاد شده، مورد وفاق همه فقیهان است. برخی نیز بنا بر دیدگاه خاص خود، درباره مبنای حجیت عرف، شرایط دیگری آوردهاند که بررسی آنها، از مجال این نوشتار بیرون است.
عرف سکولار
نکته دیگری که در اینجا حائز اهمیت است، دو نوع نگاه متفاوت به عرف است؛ یکی «عرف هماهنگ با شریعت» و دیگری «عرف سکولار یا لائیک».
در نگاه نخست عرف در طول شریعت، مورد توجّه قرار میگیرد و به عنوان یکی از منابع مرتبط با شرع، ملاحظه میشود. آنچه در مطالب پیشین بیان شد، عمدتاً ناظر به همین نحوه نگرش نسبت به عرف است.
در نگاه دوم، اولاً عرف مستقل از شریعت ملاحظه میشود؛ یعنی، سؤال اصلی این خواهد بود که:
1. آیا عرف در عرض کتاب و سنت میتواند به عنوان منبع مستقلی برای قانونگذاری به حساب آید؟
2. منظور از عرف صرفاً وجه عقلی آن نیست؛ به عبارت دیگر مراد و مقصود اصلی این نیست که چون عقلا انسانهایی دارای درک، هوش و بینش هستند، به عنوان منبع قانونگذاری قلمداد شوند؛ بلکه - چنان که گذشت - عقلا دو ساحت دارند: یکی ساحت عقلی - معرفتی و دیگری عرصه احساسات و تمایلات. اکنون سؤال اصلی اینجاست که تمایلات و خواستههای عرف نیز میتواند در قانونگذاری دخیل باشد یا نه؟
به عبارت دیگر اگر در پارهای از مسائل، عرف صرفاً به دلیل میل و خواهش نفس اماره، چیزی را اراده کرد، آیا میتوان به آن اعتبار قانونی بخشید؟ با توجّه به دو نکته یاد شده، این سؤال این گونه جمع میشود که آیا تمایلات و پسند مردم، میتواند در عرض کتاب و سنت، منبع مستقلی برای قانونگذاری در حکومت دینی باشد؟
در پاسخ، باید به این نکته توجّه کرد که احکام تکلیفی دین، به پنج بخش تقسیمپذیر است: واجبات، مستحبات، مباحات، مکروهات و محرمات.
الف. واجبات و محرمات، احکام الزامی دین است که سرپیچی از آنها، گناه و معصیت تلقی میشود. امیرالمؤمنین(ع) میفرماید: «لا طاعة لمخلوق فی معصیة الخالق»؛نهجالبلاغه، حکمت ش 165.«در جهت نافرمانی خداوند هیچ مخلوقی اطاعتپذیر نیست»؛ چه آن مخلوق فرد حاکم باشد، یا خواست و میل عمومی.
بنابراین هیچ کس حق ندارد به دلخواه خود، در این گونه امور تغییری پدید آورد و خلاف آن را مرتکب شود و یا ارتکاب خلاف آن را از دیگری بخواهد. از این رو صرف پسند و دلخواه عمومی - بدون آنکه عنوان اضطراری ثانوی یا مصلحت اهم اجتماعی آن را ایجاب کند - نمیتواند منشأ قانونگذاری بر خلاف احکام الزامی دین باشد؛ بلکه دخالت عرف در این مورد، مغایر با فلسفه اساسی حکومت دینی و موجب سکولاریزه شدن آن است؛ زیرا حکومت دینی، نظام مبتنی بر احکام الهی است و احکام الهی نیز، مبتنی بر مصالح واقعی بشر است؛ نه صرف هوسها و تمایلات. بنابراین اگر قرار باشد که دلخواه عمومی، در عرض قانون خدا باشد و بر آن تقدم یابد، دیگر تفاوت چندانی با نظامهای لائیک و غیردینی نخواهد داشت.
ب. مستحبات، مکروهات و مباحات، دایره احکام غیرالزامی است. در این عرصه شارع، مؤمنان را مخیّر ساخته است که به دلخواه خود تصمیم گیرند و در میان گزینههای مختلف، راه مطلوب خود را برگزینند.
با این تفاوت که در مستحبات انجام و در مکروهات ترک فعل، ترجیح داده شده است؛ لیکن در مباحات، شارع هیچ یک از طرفین را ترجیح نداده است. بنابراین ترجیح هر یک از طرفین، کاملاً به خود انسانها واگذار شده است. در این عرصه، خواست و پسند انسانها میتواند منشأ تصمیمگیری در مسائل کلان اجتماعی و منبعی برای قانونگذاری به حساب آید.
آیا فقه در قانونگذاری حکومت دینی کافی است، یا محتاج نتایج علوم تجربی و سیاسی و دیگر تجربیات جوامع است؟
--------------------------------------------
کفایت فقه در قانونگذاری، هرگز به معنای بینیازی از نتایج علوم تجربی، سیاسی و ... نیست. لذا در موارد بسیاری، میتوان یافتهها و تجربههای گوناگون را لحاظ کرد و مناسبترین آنها را - که با هنجارهای فقهی سازگار است - برگزید. بنابراین از طرفی فقه کافی است؛ زیرا کار اساسی فقه هنجارگذاری است و در این عرصه، درونمایههای کافی در اختیار دارد. از طرف دیگر، هنجارگذاری فقه روی موضوعات خارجی، انجام میپذیرد و چنان که خواهد آمد شناخت موضوعات، ایجاد موضوعات نوین، تبدیل موضوعات و نیز شناخت روشهای بدیل در اجرای هنجارهای فقهی از طریق علوم، دانشها و تجربیات بشری، انجامپذیر است.برای آگاهی بیشتر ر.ک: واعظی، احمد، حکومت دینی، صص 91 - 101، و نیز: هادوی تهرانی، مهدی، ولایت و دیانت، صص 46 - 47؛ همو، باورها و پرسشها، صص 103 - 111؛ و نیز: همین مجموعه پرسشهای 22، 23، 24.
تفاوت اختیارات حاکمان الهی در حکومت دینی با پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) چیست؟
--------------------------------------------
از نظر اختیارات حکومتی، فرقی بین پیامبر (ص) ،امام (ع) و ولی فقیه نیست؛ زیرا مقصود از اختیارات حکومتی، مسائل لازم اجتماعی است که بدون آنها، حکومت قدرت کافی برای پیشبرد اهداف خود؛ یعنی، تأمین سعادت و مصالح جامعه را ندارد.
مقصود از «ولایت مطلقه» نیز، چیزی بیش از این نیست. البته پیامبر (ص) و ائمه (ع)، شؤون دیگری نیز داشتهاند که از اختصاصات آنان بوده است؛ ولی آن مسائل ربطی به حوزه اختیارات حکومتی ندارد. چنان که پیامبر (ص) حق دخالت در شؤون فردی اشخاص را داشتند؛ لیکن ولىّ فقیه چنین حقی ندارد؛ زیرا این مسأله خارج از مسائل اجتماعی و حکومتی است.
اختیارات حکومتی معصومان(ع)
امام خمینی(ره) در این باره میفرماید:
«این توهم که اختیارات حکومتی رسول اکرم(ص) بیشتر از حضرت امیر(ع) بود، یا اختیارات حکومتی حضرت امیر(ع) بیش از فقیه است، باطل و غلط است. البته فضایل حضرت رسول اکرم(ص) بیش از همه عالم است و بعد از ایشان فضایل حضرت امیر(ع) از همه بیشتر است؛ لیکن زیادی فضایل معنوی اختیارات حکومتی را افزایش نمیدهد. همان اختیارات و ولایتی که حضرت رسول و دیگر ائمه(ع) در تدارک و بسیج سپاه، تعیین ولایت و استانداران، گرفتن مالیات و صرف آن در مصالح مسلمانان داشتند، خداوند همان اختیارات را برای حکومت فعلی قرار داده است؛ منتها شخص معینی نیست، روی عنوانِ «عالم عادل» است». امام خمینی، ولایت فقیه، ص 40، چاپ هفتم، 1377.
ایشان در تبیین مسأله یاد شده، بر این مسأله انگشت میگذارند که فرق است بین «مقامات تکوینی» و «مقامات اعتباری». مسأله ولایت «به معنای زعامت و حکومت»، امری اعتباری است که شارع به افراد دارای صلاحیت واگذار کرده است؛ لیکن هر کس رهبری و حکومت را در دست گیرد - چه معصوم باشد و چه فقیه عادل - باید از اختیارات لازم و کافی مربوط به حکومت و اداره اجتماع، برخوردار باشد. بنابراین در این زمینه، فرقی بین پیامبر(ص) و امام(ع) و ولی فقیه نیست. آنچه فرق هست، در حوزه ولایت تکوینی و مقامات معنوی حقیقی و نیز در توسعه فراحکومتی ولایت اعتباری است. لذا میفرماید:
«برای امام مقامات معنوی هم هست که جدا از وظیفه حکومت است و آن مقام خلافت کلی الهی است که گاهی در لسان ائمه(ع) از آن یاد شده است، خلافتی است تکوینی که به موجب آن جمیع ذرات در برابر «ولیامر» خاضعاند».همان، صص 42 - 43.
ایشان در جای دیگر میفرماید:
«[ولایت فقیه] از امور اعتباری عقلایی است و واقعیتی جز جعل ندارد و ... در این موارد معقول نیست که رسول اکرم(ص) و امام(ع)، با فقیه فرق داشته باشد».همان، ص 41.
آنچه باعث شده است که برخی، فرقی بین حوزه اختیارات حکومتی پیامبر(ص) و فقیه تصور کنند، این است که اختیارات بیش از حدی برای پیامبر(ص) در امر حکومت تصور کردهاند؛ در حالی که واقعیت این نیست و اختیارات حکومتی آن حضرت، چیزی فراتر از اختیارات لازم برای رهبری و اداره سالم جامعه نمیباشد. تفاوت آن با دیگر حکومتها، ابتنای آن بر اساس احکام و هنجارهای دینی و مصالح اجتماعی است.
نقش فقیهان در حکومت دینی تا چه اندازه است و در مقام تعارض بین نظر فقها و حاکمان دینی کدام مقدّم است؟
--------------------------------------------
الف. فقیهان در بخشهایی از حکومت - که جایگاه انطباق رفتار سیاسی و اجتماعی دولت با موازین شرعی است - نقش اول را ایفا میکنند. ضمن آنکه رهبری نظام اسلامی در عصر غیبت، به عهده فقیه عادل و جامع شرایط و صاحب منصب افتا و توانا در امر مدیریت کلان اجتماعی است.
ب. در تعارض بین نظر فقیهان و حاکمان، باید چند نکته را در نظر داشت:
یک. مقصود از حاکمان کیانند؟
دو. موضوع و مورد تعارض کدام است؟
اگر مقصود از «حاکمان» همه دست اندرکاران حکومت باشد، در این صورت نمیتوان به طور قاطع و تحت هر شرایطی، نظر هر یک از کارگزاران نظام را بر نظر «فقیه»در اینجا منظور فقیهی است که جایگاه نظر قانونی و رسمی در حکومت دینی ندارد.مقدم داشت؛ به ویژه اگر فقها برخلاف شرع بودن آن، اتفاق نظر داشته باشند. اما اگر چیزی در حوزه اختیارات قانونی شخصی بوده و آن مسأله نزد همه فقیهان خلاف شرع تلقی نشود، با مخالفت برخی از آنان، لزوماً رأی فقیهِ مخالف مقدّم نیست.
سه. اگر مقصود از حاکمان، «ولی فقیه» است؛ مسلماً حکم او در مسائل حکومتی بر آرای دیگر فقیهان مقدّم است. همه فقها بر این مسأله اتفاق نظر دارند که مزاحمت با ولیفقیه در حوزه «مسائل حکومتی» جایز نیست.
البته باید توجه داشت تقدّم حکم «ولیامر» تنها در احکام حکومتی است؛ ولی در مسائل دیگر، هر فقیهی بر اساس استنباط خود عمل میکند و مقلدانش نیز از فتاوای او تبعیت میکنند.
چهار. در مواردی نظر فقیهان دارای اعتبار قانونی است؛ مانند مواردی که شورای نگهبان باید مشروع بودن چیزی را تأیید کند. در این صورت اگر این شورا در حیطه وظایف قانونی خود، چیزی را غیرشرعی معرفی کند، نظر آن متبَّع است؛ مگر آنکه مجمع تشخیص مصلحت، آن را تأیید کند که در این صورت بر اساس حکم ولایی مقدم میشود.برای آگاهی بیشتر ر.ک:
1. معرفت، محمدهادی، جامعه مدنی، ص 163؛
2. مهوری، محمدحسین، مرجعیت و رهبری (مقاله حکومت اسلامی)، سال پنجم، شماره دوم؛
3. قاضیزاده، کاظم، اندیشههای فقهی و سیاسی امام خمینی، ص 222.
ولایت مطلقه فقیه یعنی چه و فرق آن با ولایت فقیه چیست؟ دیگر اینکه ولایت مطلقه فقیه چگونه توجیه میشود؟ و آیابه استبداد و دیکتاتوری نمیانجامد؟
--------------------------------------------
«ولایت فقیه» تعبیر عامی است که به «مطلق» و «مقید» تقسیمپذیر است. بنابراین «ولایت مطلقه فقیه»، از نظر مفهومی یکی از اقسام «ولایت فقیه» شناخته میشود. البته معنایی که به طور معمول امروز، از کاربرد واژه «ولایت فقیه» استفاده میشود، همان «ولایت مطلقه فقیه» است و با آن تفاوتی ندارد. راز این مسأله، در توضیح معنای آن آشکار خواهد شد.
ولایت مطلقه فقیه در فقه شیعه به دو معنا استعمال میشود:
1. ولایت فقیه، منحصر به ولایت بر قضا، محجورین و ... نیست؛ بلکه شامل زعامت و رهبری سیاسی و اجتماعی نیز میشود.
2. اختیارات «ولی امر» در زمامداری منحصر به اجرای احکام اولیه و ثانویه نیست؛ به عبارت دیگر وظیفه او، رهبری جامعه به گونهای است که مصالح جامعه، در پرتو هدایتهای الهی، به خوبی تأمین شود و نیازمندیهای متنوّع و تغییرپذیر جامعه، در شرایط مختلف تفویت نشود و جامعه از رشد و ترقی باز نماند.
از این رو اگر در شرایط ویژهای، یکی از مصالح و نیازمندیهای جامعه با یکی از احکام اولیه در تزاحم قرار گرفت؛ در چنین صورتی «ولی فقیه» باید بین آن دو مقایسه کند. پس اگر مسألهای که با حکم اولی در «تزاحم» قرار گرفته، دارای مصلحتی برتر برای جامعه باشد؛ در این صورت ولی فقیه میتواند، آن حکم اولیه را موقتاً تعطیل کند و مصلحت برتر جامعه را بر آن مقدم بدارد.
به عنوان مثال در فقه اسلامی، تخریب مسجد حرام است. اکنون اگر به تخریب مسجدی جهت خیابانکشی حاجت افتاد، چه باید کرد؟ دیدگاه مخالف «ولایت مطلقه» بر آن است که صرف مصلحت اهم اجتماعی، مجوز تخریب مسجد نیست و تا زمانی که کار به ضرورت نرسد، نمیتوان دست به این کار زد؛ لیکن بر اساس نظریه «ولایت مطلقه»، لازم نیست حکومت اسلامی آن قدر صبر کند که برای جامعه، مشکلات زیادی فراهم شود و کارد به استخوان برسد؛ آن گاه از سر ناچاری و برای خروج از بن بست و انفجار اجتماعی، مسجد را تخریب کرد؛ بلکه در این صورت همیشه از قافلهی تمدن عقب خواهیم ماند و همواره در مشکلات دست و پا خواهیم زد و شارع مقدس، به چنین چیزی راضی نیست. از آنچه گذشت روشن میشود که:
اولاً ولایت مطلقه فقیه از قواعد رافع تزاحم است؛ یعنی، مطلق بودن ولایت گره گشا در تزاحم احکام و مصالح اجتماعی است و نشانه واقعنگری اسلام در برخورد با مقتضیات زمان است.
ثانیاً ولایت مطلقه خود، مقید به قیودی است نه اینکه از هر حیث مطلق باشد. این قیود عبارت از این است که:
یک. او باید مجری احکام الهی باشد و حق ندارد خود سرانه و دلخواهانه عمل کند؛ بلکه این فلسفه اصلی ولایت فقیه است.
دو. مصالح جامعه را باید رعایت کند.
سه. در زمانی میتواند حکم اولی شرعی را موقتاً تعطیل کند که با یکی از مصالح اهم جامعه، در تزاحم باشد؛ نه با خواست و میل یا مصلحت شخصی و یا مصلحتی در رتبه فروتر از حکم اولی شرعی.
اکنون اگر واقعبینانه بنگریم، درخواهیم یافت که «ولایت مطلقه» - به معنایی که گذشت - یکی از مهمترین راهحلهایی است که اسلام برای خروج از بن بستها در عرصهی تزاحم مصالح اجتماعی پیشبینی کرده و بدون آن حکومت با مشکلات زیادی رو به رو خواهد شد. استاد مطهری اینگونه اختیارات را اختیار دادن به جامعه اسلامی دانسته و آن را یکی از رموز جاودانگی اسلام به شمار میآورد.برای آگاهی بیشتر نگا: مطهری، مرتضی، ختم نبوت، ص 64-65؛ قم؛ صدرا، چاپ نهم، 1374.از طرف دیگر این مقدار از اختیارات در هر حکومتی وجود دارد؛ بلکه حاکمان دیگر کشورها از اختیاراتی بسیار بیشتر از اختیارات ولی فقیه بهرهمند میباشند.برای آگاهی بیشتر ر.ک: جوان آراسته، حسین، مبانی حکومت دینی، صص 35-38.
از آنچه گذشت روشن میشود که «مطلقه بودن» به معنایی که ذکر شده، هیچ پیوندی با «دیکتاتوری و استبداد» ندارد. آنچه موجب توهم دیکتاتوری شده، تشابه لفظی «ولایت مطلقه» با «رژیمهای مطلقه» (Absolutisic) است که در آن حاکم مطلق العنان است. در حالی که مطلقه در معنای فوق، اساساً با آن متفاوت است. از این رو حضرت امام خمینی(قدس سره) فرمودند: «ولایت فقیه ضد دیکتاتوری است».صحیفه نور، ج 10، ص 306.
